قاضى احمد بن محمد غفارى كاشانى

305

تاريخ نگارستان ( فارسى )

كريم آنست كه زود آشنا گردد و دير بيگانه همچون ظرف سيمين كه زود باصلاح آيد و دير شكند و لئيم آنست كه زود آشنا شود و دير نپايد همچون كوزهء سفال كه به سهولت آيد و زود بشكند و اصلاح‌پذير نباشد تا آنكه امرا و گردن‌كشان همه از حركات ناهنجار او تنفر نموده اين ماجرا با امير كبير در ميان نهادند و امير را چون رشتهء مواصلت امير حسين برحلت حرمش كه خواهر امير بود از هم گسسته سخنان بپذيرفت و با وى مخالفت كرد و سيور غميش اوغلان نبيرهء اكتاى قاآن بخانى برداشته عزيمت جانب بلخ را كه جايگاه امير حسين بود مصمم ساخت مقارن آنحال سيد بركه كه از معاريف زمان بود از مكه رسيده طبل و علم بصاحبقران داده ويرا بسلطنت نويد داد و امير حسين چون از اتفاق امرا و قصد ايشان مستشعر گشت بحصار هندوان بلخ متحصن شد و امير صاحبقران حصار را در ميان گرفته بر ساكنان سخت گرفت آخر امير حسين خواست كه جانرا بتك پا از آنمعركهء پرغوغا بدر برد لاجرم شبى با دو نوكر از حصار بپايان آمده فرار نمود و شب در بلخ كهنه افتاده سرگشته و متحير ميگشت صبح بخاطرش رسيد كه بمنارهء مسجد جمعهء شهر كهنه متوارى شود قضا را شخصى اسبى گم كرده در تجسس آن بود چون بدانجا رسيده خواست كه بر مناره رفته در خرابه‌هاى اطراف نگاه كند چون قدم به بالا نهاد ديده‌اش بر امير حسين افتاده بشناخت امير حسين آغاز اضطراب كرده عقدى در ثمين به دو داد و وعدهء جاه و مرتبه نيز كرد او هم تعهد كتمان آن كرده از آنجا برآمد و يكسر بملازمت صاحبقران شتافت اتفاقا چون در آن روز حصار مفتوح گشته او را در آنجا نيافتند اضطرابى در ميان امرا افتاده هريك سوار گشته به طرفى ميتاختند كه بيكبار شخص مذكور رسيد و خبر او رسانيد صاحبقران فوجى را بدانجا فرستاد كه او را بچنك آرند امير حسين چون از بالاى منار بسر كار آگاه گشته از آنجا به زير آمده در سوراخى خزيد و گوشهء دامانش بيرون ماند آخر بعد از تفحص بسيار پى او را برداشته او را از آن سوراخ بيرون كشيدند و بملازمت امير رسانيدند و در رمضان سنهء 771 احدى و سبعين و سبعمأة بقصاص كيقباد برادر كيخسرو ختلانى كشته گشت وَ تِلْكَ الْأَيَّامُ نُداوِلُها بَيْنَ النَّاسِ نظم : اگر بدكنش مرد و بد روزگار * بگردون رسد از شرف زهره‌وار زمانه ز گردون به زير آردش * بفعل بد خويش بسپاردش [ 524 - لشكركشى امير تيمور به حبشه . ] 524 من مآثر الشجعان چون در شهور سنهء 772 اثنتين و سبعين و سبعمأة صاحبقران لشكرى به سركردگى بهرام جلاير و امير عباس و خطائى بهادر و شيخعلى بهادر بجانب جته فرستاد ايشان بباغى رسيده و صف آراستند مردم جلاير قصد بهرام كرده خواستند كه او را بگيرند بهرام امرا را از اينمعنى خبردار گردانيده بدانديشانرا كارى از پيش نرفت و خطائى بهادر حرفى ميگفت و شيخعلى بهادر از آن اغماض نموده